احمد بن محمد ميبدى
425
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
19 - وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيما فِيهِ يَخْتَلِفُونَ . نبودند همه مردمان ، جز امّتى راست و يگانه ، بر دينى راست پاك ، پس از در مخالفت برآمدند و در دين خود بپراكندند و اگرنه سخنى از پيش از سوى خداوند بود ، كار ايشان در آنچه اختلاف داشتند تمام شده بود ( و آن سخن تأخير عذاب تا روز قيامت است ) . 20 - وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ . مشركان مىگويند : چرا از سوى پروردگارش آيتى نازل نمىشود بر او ؟ بگو اى محمّد ، علم غيب خداى راست ، پس چشم بداريد بودنى را كه منهم با شما از چشمدارندگانم ! 21 - وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ إِذا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آياتِنا قُلِ اللَّهُ أَسْرَعُ مَكْراً إِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ . ما چون مردم را رحمت و شادى چشانيم پس از زحمت و اندوهى كه به آنها رسيده ، در آن حال در آيات ما و در نعمتهاى ما سگالش و كوشش و مكر مىكنند ، بگو ( اى محمّد ) به آنها كه خداوند زود تواناتر است در ساختن و پاداش ساختن و نمودن ، كه رسولان ما ( فرشتگان ) آنچه نارو مىزنيد و سگالش مىكنيد مىنويسند . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 9 - إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ . آيه . اين آيت از روى اشارت بر ذوق اهل معرفت ، رمزى ديگر دارد ، مىگويد : مؤمنان و نيكمردان در حقيقت كسانى هستند كه خداوند آنان را به صفت كرم و به حسن عنايت پرورد و به شناسائى خودشان راه دهد و به صحبت خود نزديك گرداند تا او را يگانه شوند و از غير او بيگانه گردند ! پير طريقت گفت : توحيد نه همه آنست كه او را يگانه دانى ، بلكه توحيد حقيقى آنست كه او را يگانه باشى ! و از غير او بيگانه ! آغاز عنايت آنست كه خداوند بندگان را قصدى و نيّتى غيبى دهد تا ايشان را از جهان بازبرد و در دلشان نورى تابان افكند تا از جهانيان بازبرد ، پس از آن كشفى دهد تا از آب و گل بازبرد و چون منفرد و تنها شود آنگاه وصال را شايد ! جويندهء تو هم چو تو فردى بايد * آزاد ز هر علّت و دردى بايد لطيفه : مرد غوّاص تا دل از ملك جان برندارد ، روا نبود كه دست طلب او به مرواريد مراد رسد ، پس چه گوئى كسى كه در طلب جمال و جلال او قصد بزرگترين نجات كند ، تا دست از مهرجان نشويد ، به وصال قرب جانان چون رسد ؟ درويشى در مجلس موسى نعرهاى بركشيد ، موسى از سر تندى بانگ بر او زد ، در حال از مصدر جلال ندا آمد كه اى موسى ، در مجلس تو ، صاحب درد و خداوند دل ، همان يك مرد بود كه از بهر ما به مجلس تو آمد ، تو بانگ بر وى زدى ، اى موسى هرچند عزيزى و كليمى ، اما زير گليم سياه رازى نهادهايم كه تو نبينى ، آن اشتياق جمال ما باشد كه دوستان را به وجد آورد و درخواست جمال ما باشد كه دلهاشان در عالم خوف و رجا و قبض و بسط كشد ! هر ديده كه از دنيا پر شد ، صفت عقبى در او نگنجد ، هر ديده كه صفت عقبى در وى قرار گرفت ، از جلال قرب ما و عزّ وصال ما بىخبر باشد ! آه ، كجا است همّتى ! كه ، نه دنيا نه عقبى ! بلكه وصال مولى ! مرادى بالاتر از دنيا ،